-
داستان زیبای عیب کوچولوی عروس
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:16
جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام قد او کوتاه است پیرزن گفت:اتفاقا این صفت بسیار خوبی است، زیرا لباس های خانم ارزان تر تمام می شود جوان...
-
پندهای طلایی انیشتن
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:14
اگر خواهان رسیدن به قله های موفقیت و خواسته های واقعی تان هستید حتماً نکته هایی را که در زیر آمده جدی بگیرید: ۱) کنجکاوی را دنبال کن ید : من هیچ استعداد خاصی ندارم. فقط عاشق کنجکاوی هستم».چگونه کنجکاوی خودتان را تحریک می کنید؟ من کنجکاو هستم، مثلا برای پیدا کردن علت اینکه چگونه یک شخص موفق است و شخص دیگری شکست می...
-
داستان بسیار زیبای خدا هیچکسی رو اینطوری ضایع نکنه
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:13
علی:خانومت و دختر کوچولوت چطورن؟ دانیال: خوبن. اتفاقا معصومه و پارمیدا هم خیلی دوست دارن تو رو ببینن. علی:آره منم همینطور. آخ که اگه من اون پارمیدای خوشگل و نازتو ببینم، می نشونمش توی بغلم و یه دل سیر ماچش می کنم و حسابی اون چشمای قشنگشو می بوسم. وای که چه موهای لختی داره پارمیدا. آدم دوست داره دستشو بکنه لای موهاش....
-
داستان پند آمیز قیمت یک ساعت کار
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:12
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتماً. چه سوال؟ - بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟ - فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت...
-
داستان خوشبخت ترین هادرسقوط ازطبقه دهم
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:12
خوشبخت ترین آدم ها: وقتی که خودم را از بالای ساختمان پرت کردم .در طبقه دهم زن و شوهر به ظاهر مهربانی را دیدم که با خشونت مشغول دعوا بودند! در طبقه نهم پیتر قوی جثه و پر زور را دیدم که گریه می کرد ! در طبقه هشتم مِی داشت گریه می کرد چون نامزدش ترکش کرده بود . در طبقه هفتم دن را دیدم که داروی ضد افسردگی هر روزش را می...
-
داستان شرط بندی پیرزن باهوش
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:10
قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد . پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید راستی این...
-
داستان آموزنده و جالب ( پیرمرد و الاغ )
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:09
کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاک می...
-
داستان عشق و دیوانگی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:08
در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند. ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی بکنیم مثل قایم باشک. همگی از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد، من چشم می گذارم و از آنجایی که کسی نمی خواست دنبال دیوانگی برود...
-
داستان اهدای قلب ( عاشقانه )
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:07
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نیازفوری به قلب داشت.از پسر خبری نبود.دختر با خودش می گفت:میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا...
-
داستان زیبای نوه خوب من
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:06
حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد .هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد. پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه.اما اینطور نشد. خیلی اروم نشست صندلی جلوی ماشین، مثل آدم بزرگها.بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و...
-
من عاشق آدم های پولدارم
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:06
انگشت اشارهاش را فشار داد روی دکمه سیاهرنگ روی دستگیره. شیشه سمت راست ماشین که تا نیمه پایین رفت، انگشتش را برداشت. سرش را برد طرف شیشه. به مردی که نشسته بود پشت فرمان بی ام وی انگوریرنگ، گفت: «شما دارین میرین؟» مرد نگاهش کرد. گفت: «تازه اومدهیم.» و لبخند زد. مرد دکمه...
-
معلم و دختر کوچولو
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:05
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد....
-
شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:04
دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت:...
-
داستان زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند !
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:01
زن ها واقعا خیلی موجودات عجیبی هستند. قلب زنان جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!! از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. شش روز می گذشت .... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما...
-
داستان آموزنده " شکر گذار خدا باشیم "
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:00
در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود... اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد. پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ... به پسر خیره شد و خیال...
-
داستان پیرمرد و دختر
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 07:00
فاصله فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از...
-
آرایشگر و ادای نذر
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:59
در لوس آنجلس آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد. او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد! روز اول یک شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان کار، هنگامیکه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز...
-
هــدیه سـال نــو
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:58
- خانم لطفا خریداتونو بذارین روی میز. صدای صندوقدار در گوشش زنگ زد، به آرامی سبد خریدش را خالی کرد، آن روز هم سعی کرده بود فقط به مقدار نیازش وسیله خریداری کند، تا هم بتواند کمی از پولش را پسانداز کند و هم اینکه اسراف نکرده باشد. در تمام این دو سالی که ازدواج کرده بود هدیهای برای شوهرش ناصر نخریده بود، آنقدر درگیر...
-
قصههای عمو نوروز
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:58
ننه سرما داشت روزهای آخر ماندنش را میگذراند. دیگر نفسهایش سردی نداشت. برفهایی را که با خودش آورده بود، کمکم با گرمای خاله خورشید داشتند آب میشدند. او باید جایش را به عمو نوروز میداد. عمو نوروز هم توی راه بود داشت میرسید. او تازه رسیده بود به پشت کوهی که آن طرف، سینه دشت قد علم کرده بود و منتظر بود که ننه سرما...
-
میخ و عصبانیت!
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:57
پدری ، پسر بداخلاقی داشت که زود عصبانی می شد. یک روز پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار روبرو بکوبد. در روزها و هفته ها ی بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار کوفته...
-
کشیش و پسر
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:57
کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کمکم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آیندهاش بکند. پسر هم مثل تقریباً بقیه همسن و سالانش واقعاً نمیدانست که چه چیزى از زندگى میخواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت. یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چیز را...
-
شام و شرمندگی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:56
دایی عباس تازه با نغمه ازدواج کرده بود. دایی، از اولین سفر بعد از ازدواجش که برگشت، مرا صدا زد و گفت: «برو خونه نغمه خانوم اینها بگو که من اومدم، ایشالّاشب تشریف میآرم.» بی بی که شنید به دایی تشر زد: «کجا؟ اولاً تشریف میآرم نه، خدمت میرسم. بعدشم مگه شهر هرته؟ کجا خدمت میرسی؟! مگر تو از پشت کوه اومدی؟! دیدن نامزد،...
-
آیا تا بحال به معنی این جملات فکرکرده اید !!
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:55
پر معنی ترین کلمه" ما" است...آن را بکار ببند. عمیق ترین کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه. بی رحم ترین کلمه" تنفر" است...از بین ببرش. سرکش ترین کلمه" هوس" است...بآ آن بازی نکن. خود خواهانه ترین کلمه" من" است...از ان حذر کن. ناپایدارترین کلمه "خشم" است...ان را...
-
داستان غم انگیز گل فروش
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:54
دربست! زد روی ترمز. با خستگی پرسید: کجا؟ بهشتزهرا. با خودش فکر کرد: «اگه داداش باهام راه بیاد و بازم ماشینش رو بهم بده، با دو سه شب مسافرکشی تو هفته، شهریه این ترمم جور میشه.» پایش را روی پدال گاز فشرد. ماشین پرواز کرد. اتوبان، بیانتها به نظر میرسید. در گرگ و میش آسمان، رویایی دراز پلکهایش را سنگینتر کرد. صدای...
-
مامان ،موبایل دار می شود!
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:53
یک روز یکی از دوستان مامانم(خاله زهره من)منزل ما بود .ایشان به اتفاق مامانجزوه هایی را میخواندند که در یک همایش به آنها داده بودند.ناگهان کنجکاوی مامان گل کرد و با موبایلش شماره خاله ام را گرفت صدایی ظریف و زنانه گفت:«مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد»مامانم خندید و گفت مشترک مورد نظر ور دل من نشسته،اونوقت اینا میگن...
-
سرقت از کشتی
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:53
خلاصه داستان در یککشتی مبلغ 300 هزار دلار مورد سرقت قرار می گیرد. این مبلغ از طرف یک شرکت کشتیرانی امریکایی به این کشتی سپرده شده بود تا در یکی از بنادر امریکای لاتین تحویل شود. هاگن، مامور امنیتی، برای بررسی این قضیه به اسکله می رود و وارد کشتی می شود. هاگن در گفتگو با ناخدا دوم هارپر و حسابدار کشتی، فینلی، درمی یابد...
-
داستان «سیاه و سفید» از هارولد پینتر
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:52
نگاهی مختصر به داستاننویسی هارولد پینتر نخستین تجربهی پینتر در داستاننویسی در نوجوانیاش در ۱۹۴۵ است. او ابتدا کولوس را به صورت شعر و سپس داستان کوتاه نوشت و در یک مجلهی محلی به چاپ رساند. پینتر معتقد بود نوشتن برای تاتر به خاطر نقش محوری زبان و محدودیتهای صحنه و نیز به این دلیل که جوهر تفکر را باید با ایجاز و...
-
داستان آموزنده اسب زیبا
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:51
مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با...
-
داستان پند آمیز قیمت یک ساعت کار
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:51
مردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتماً. چه سوال؟ - بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی میپرسی؟ - فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت...
-
داستان کوتاه عطر شکلات
پنجشنبه 18 آبانماه سال 1391 06:50
پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن...